تبليغاتX
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

شادم از رفتن تو شادم

فکر کردی کی هستی؟ می رم با یکی که قدرمو بدونه.که بهم احترام بذاره. که ارزش عشق منو درک کنه.که وقتی گذشت می کنم بفهمه. می رم با یکی که چشماش باز باشه.

هیچ غمی هم به دلم نیست.

شادم از رفتن تو شادم

 


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 12:41 PM موضوع | لینک ثابت


خدایا به فریادم برس!

همیشه از اینکه دیگران رو مورد قضاوت عجولانه قرار بدم هراس داشتم

که مبادا مورد قضاوت عجولانه ی دیگران واقع بشم!

اما عجیبه ! علی رغم این همه حساسیت که روی برخوردهام دارم نمی دونم چرا همیشه مورد قضاوت های عجولانه ی تو قرار می گیرم.

فکر نمی کنی با این همه محبت هایی که بهت داشتم دیگه وقتش باشه عینک بدبینی رو از رو چشمای قشنگت برداری؟!

اگه میگم زیاد بهت محبت داشتم هدفم منت گذاشتن نیست.دوست دارم ،عاشقتم و خوب معلومه که نتیجش چیزی جز گذشت و محبت نیست.

 

با تو حکایتی دگر این دل ما بسر کند

شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند

باور ما نمی شود در سر مانمی رود

 از گذر سینه ی ما یار دگر گذر کند

 

                                                              شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

                                                                                 کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کند

 

                                                                                     چاره ی کار ما تویی یاور و یار ما تویی

                                                                                     توبه نمی کند اثر ،مرگ مگر اثر کند

 

 

مقصدم و مقصودم تویی عشقمو معبودم تویی

از تو حذر نمی کنم. سایه مگر سفر کند؟!

چاره ی کار ما تویی

یاور و یار ما تویی

توبه نمی کند اثر

مرگ مگر اثر کند

 

پ.ن:آخ که چقد این روزا درد دارم.

پ.ن:دیدی باز چی شد؟ دقیقا تو امتحانا! اصلا انگار طلسم شدیم.از سال اول دانشگاه دقیقا زمانی که داشتم برای امتحانا آماده می شدم اتفاقات ناخوشایند تو رابطمون می افتاد.

چی بگم؟!

ولی این ترم قیافه ی درس ها خیلی وحشتناک هست.همش به یکی از دوستام میگم بیاد خونمون تا با اون درس بخونم.وقتی کسی باشه که بهش درس بدم بهتر یاد می گیرم تا اینکه بشینم خودم بخونم.

آخه می دونی چیه؟وقتی می دونم کسی هست که باید بهش درس بدم مجبورم رو درس تمرکز کنم که خودم یاد بگیرم و بتونم برای اون توضیح بدم.تا ببینم چی میشه؟ آخه فقط چند تا درسم با اون یکی هست و باقیش رو باید خودم بخونم.

پ.ن:دیشب اینقد گریه کرددددددددددددم که نگو.با گریه خواب رفتم.خیلی مواظبم که عینکی نشم ولی آخرش از این همه گریه یدفه کور میشم.آخه این مدت که باهام سرد بودی و حالا که برخوردت اینطور شده خیلی گریه کردم و چشمام بعضی وقتا خیلی می سوزه!مخصوصا موقع درس خوندن یا کار با کامپیوتر خیلی اذیتم می کنه.

پ.ن:راستی از قلبم بگم! باز دردش برگشته.امروز از ظهر که گرفته هنوز ول نکرده.

پ.ن:اینم از آخرین پستم.اگه از وبلاگم خوشت نیومد دیگه به بزرگی خودت ببخش.

پ.ن:کاش یه بار میومدی برام کامنت میذاشتی دلم خوش بشه.یا اگه به صورت ناشناس اومدی کامنت گذاشتی خیلی ممنون ولی من که علم غیب نداشتم که این رو بفهمم.

در پناه خدا شاد باشی نازنینم


 

نوشته شده توسط چشم به راه در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 0:53 AM موضوع | لینک ثابت


بخدا لطف می کنی اگه قاتلم بشی!

باز دارم اشک می ریزم

اومدم بهت بگم

جون من٬ جون هرکس که عزیزه واسه تو

اگه خواستی منو ول کنی بری

زود بیا منو بکش

بیا جونمو بگیر

بخدا لطف می کنی٬ اگه قاتلم بشی!

قاتل جسمم بشی

در عوض من قول میدم

وقتی رفتم اون دنیا

توی آغوش خدا

شب و روز نگات کنم از اون بالا

مثل اون فرشته های مهربون

شب و روز باهات باشم عزیز جون

و برات دعا کنم ٬دعا کنم

که دیگه زخمی نشه اون قلب پاک

که دیگه شادی باشه مهمون تو

تا اینکه بالاخره روزی بیاد 

که دیگه تو هم بیای تو بغلم٬اون دنیا  

پ.ن:کسی که روحش با روح تو در آمیخته و رفتنت روحش رو می کشه٬ دیگه این جسم رو می خواد برای چی؟ مگه غیر از اینه که هروقت ولم کردی آرزوم مرگ بوده؟


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 11:59 AM موضوع | لینک ثابت


یک عمر در خدمت تو بودن را می طلبم

نازنینم!

 

مبادا خیال کنی بی تو هم می توان زنده بود یا زندگی کرد

 

بخدا توان بی تو بودن را ندارم!

 

یک عمر در خدمت تو بودن را ترجیح می دهم به عمری سرور دیگری بودن!

 

من فقط تو را می خواهم


 

نوشته شده توسط چشم به راه در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 0:12 AM موضوع | لینک ثابت


ببین هر کدام چگونه از عمق روح و جانم نشات گرفته اند!

چه پردرد شده ام باز هم

دیگر روزها را نمی شناسم

روزهایی که می آیند را می گویم

هنوز با تازگی هایشان آشنا نشده ام

یا شاید تازگی ندارد که بشناسم!

اما این روزها را خوب  می شناسم

چند سالی ست این روز ها مرتب تکرار می شوند

روزهای بی پایانی که دیگر از سیاهی گندش بالا آمده

آنقدر تکراری و زشت که دیگر حالم را به هم زده اند

آنقدر کسل کننده که دیگر بی رمقم کرده اند

بی رمق !

می خندم ، می خوابم، غذا هم می خورم

مثل هر انسان دیگری!

اما مرده ام! می فهمی؟

مرده ام!

همیشه ی همیشه به تو گفته ام زندگی ام در دستان توست

گفته ام شادی ام در دستان توست .

و همیشه به تو فهمانده ام چقدر برایم ارزش داری؛

باور نداری؟ به نوشته های قبلی ام سری بزن و تک تک کلمه ها را دوباره بخوان.

ببین هر کدام چگونه از عمق روح و جانم نشات گرفته اند!

آنقدر عمیقند که وقتی مرورشان می کنم بی اختیار گریه ام می گیرد

می دانم خسته کننده هستند و حوصله شان را نداری اما بد نیست هر از گاهی از دل بیمار من هم خبری داشته باشی

و همین طور خبر داشته باشی از اشک هایی که برای تو می ریزند

که امروز دوبار صورتم با آنها شسته شد

و بد نیست بدانی هر زمان که برایت می نویسم چه بغض آلود می نویسم

مثل همین حالا که بغض آلودم و انگار بغضم خبر از آمدن اشک ها برای سومین مرتبه از صبح امروز  را می دهند 


 

نوشته شده توسط چشم به راه در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 10:24 PM موضوع | لینک ثابت


تو می توانی پایان این جان کندن ها باشی

احساس شیرینیست!

اینکه بدانی کسی تو را دوست دارد.

اینکه بدانی کسی تو را از جانش بیشتر دوست می دارد

 

گاه به تو حسادت می کنم

از اینکه می توانی این احساس شیرین را داشته باشی

از اینکه می دانی تو را تا حد مرگ دوست دارم

و بیچاره دل من که نمی داند چه خاکی بر سر خود بریزد

بیچاره دل من که گاه از ترس اینکه تو خریدارش نباشی...! آه... نمی دانم چه بگویم.

بگویم از ترس می میرد که می دانم کم گفته ام.

چون بی شک مرگ را آرامش همراه است

و اما مرگ دل من...!

 

شاید بهتر باشد بگویم دلم همیشه در حال جان کندن است.

آری! اینگونه بهتر است.

نامش را می گذارم"جان کندن بی انتها"

اینگونه مرگ را هم بدنام نمی کنم

 

پ.ن:تو می توانی پایان این جان کندن ها باشی

 

پ.ن:چقد عجیب تر از همیشه دلم برات تنگ شده


 

نوشته شده توسط چشم به راه در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 1:12 AM موضوع | لینک ثابت


مرهم قلبم تویی عشقم تویی

گرچه از عشق تو مستم تا ابد

لیک این مستی سراسر غم بود

 

قصد آن دارم که جامی سر کشم

تا نباشم زیر دردش بیش از این

 

تا که شاید مستی آن جام تلخ

مرهمی باشد برای این درد

 

مرهم قلبم تویی عشقم تویی

لیک بدجور نا امیدم کرده ای

 

 


 

نوشته شده توسط چشم به راه در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 11:5 PM موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting